نقاشان معروف

خرید بک لینک
چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد 996 گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد 997 پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد گر چه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد 998 آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد 999 از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند
نقاشان معروف...

ما را در سایت نقاشان معروف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: forozan بازدید: 138 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

خار مسکینی که هر دم طعنه گل می کشد خواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد گل پرستان چمن را دشمن مخفیست مار این چمن بی مار باد و دشمنش بیمار باد چونک غمخواری نباشد سخت دشوارست غم همنشین غمخوار باد و بعد از این غم خوار باد 734 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی زانک از شاگرد آید شیوه های اوستاد مطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره زنست زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد می زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ دانک روزی می دوید از ابلهی سوی مراد آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر ضبحه و العادیاتش نیست جز جان های راد برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم چیست فرزین گشته ام گر کژ روم باشد سداد من پیاده رفته ام در راستی تا منتها تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد رخ بدو گوید که منزل هات ما را منزلیست خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد تن به صد منزل رود دل می رود یک تک به حج ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فواد شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود خانه ها ویرانه ها گردد چو شهر قوم عاد اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می نهاد در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد 735 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد پرده شب می درید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود ای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد باده ها در جوش از او و عقل ها بی هوش از او جزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بود بر کف ما باده بود و در سر ما بود باد در فلک افتاده ز ایشان صد هزاران غلغله در سجود افتاده آن جا صد هزاران کیقباد روز پیروزی و دولت در شب ما درج بود شب ز اخوان صفا ناگه چنین روزی بزاد موج زد دریا نشانی یافت زین شب آسمان آن نشان را از تفاخر بر سر و رو می نهاد هر چه ناسوتی ز ظلمت راه ها را بسته بود نور لاهوتی ز رحمت بسته ها را می گشاد کی بماند زان هوا اشکال حسی برقرار چون بماند برقرار آن کس که یابد این مراد عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یار نیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد یار ما افتادگان را زین سپس معذور داشت زان که هر جا کوست ساقی کس نماند بر سداد جوش دریای عنایت ای مسلمانان شکست طمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد آن عنایت شه صلاح الدین بود کو یوسفیست هم عزیز مصر باید مشتریش اندر مزاد 736 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باک ور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست ور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد
نقاشان معروف...

ما را در سایت نقاشان معروف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: forozan بازدید: 126 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی