چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد
صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد
صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد
در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد
996
گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد
997
پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد
بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد
نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد
آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد
آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد
عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد
هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد
گر چه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد
مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد
مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد
998
آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد
چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد
من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد
این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد
هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد
آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد
یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد
999
از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند
چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند
بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند
صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند
نقاشان معروف...
ما را در سایت نقاشان معروف دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: forozan
بازدید: 138
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:19